پادشاهی بهرام گور

پادشاهی بهرام گور

شماره ۴۲ از کانال داستانهای شاهنامه فردوسی در سایت مابانو

پادشاهی بهرام گور شصت‌وسه سال بود . بهرام بر تخت نشست و عهد کرد که گرد ظلم و بیداد نگردد و به پرستش ایزد بپردازد و به فکر زیردستان باشد .
پس به بزرگان هر کشوری نامه نوشت و گفت که باید همه از او فرمان‌برداری کنند و در ترویج دین زرتشت بکوشند .ایرانیانی که با او مخالفت کردند از منذر خواستند تا واسطه آن‌ها شود و شاه نیز آن‌ها را بخشید . سپس شاه مال و خواسته فراوانی به نعمان و منذر و سایر اعراب داد و آن‌ها به شادی ازآنجا رفتند . سپس خسرو را جامه خسروی و اسب داد و او را یاور خود کرد . سپس گشسپ دبیر و جوانوی را صدا کرد تا اموال و خراج‌های ایرانیان را بخشید و کارآگاهانی به نقاط مختلف فرستاد تا کسانی را که یزدگرد رانده بود را جمع کنند و هرکس ستمی به او شده بود نیز جبران نمود و همه ایرانیان شادان گوش‌به‌فرمان شاه بودند .
– روزی بهرام برای شکار رفته بود که پیرمردی را دید . پیرمرد گفت : در شهر ما دو مرد ثروتمند و بینوا هستند . مرد ثروتمند جهودی خسیس به نام براهام است و مرد بینوا آزاده‌ای بخشنده به نام لنبک آب کش است . پس شاه کسی را فرستاد تا به مردم خبر دهد که کسی نباید از لنبک آب بخرد . سپس خود به خانه لنبک رفت و گفت : من سپاهی از ایران هستم ، امکان دارد امشب در خانه‌ات بمانم ؟ لنبک خوشحال او را به خانه برد و سپس شطرنجی را که داشت فروخت و غذا خرید . روز بعد لنبک به بهرام گفت : دیروز اسبت بی‌غذا ماند اگر ممکن است امروز هم مهمان من باش ، بهرام هم پذیرفت . لنبک هرچه کرد که آب بفروشد کسی از او چیزی نخرید . پس لباسش را فروخت و غذایی خرید و به خانه برد .روز بعد نیز بهرام را نگهداشت و چیزی را که در خانه داشت دوباره به بازار برد و فروخت و غذایی خرید . شب دوباره از بهرام خواست تا بماند و دوهفته‌ای مهمان او باشد اما تشکر کرد و رفت . روز بعد بهرام به خانه براهام رفت و از او خواست تا شب او را پناه دهد اما او گفت : اینجا تنگ است . بهرام گفت : من فقط تا صبح می‌مانم و چیزی هم نمی‌خواهم . براهام گفت : اگر چیزی گم کنی آن‌وقت سراغش را از من می‌گیری .بهرام گفت : من چیزی از تو نمی‌خواهم و کاری به تو ندارم . براهام گفت : اگر اسبت مدفوع کند یا خشتی را بشکند تو باید اینجا را پاک‌کنی و تاوان خشت را بدهی . بهرام پذیرفت و داخل شد . جهود سفره انداخت و به‌تنهایی غذا خورد و گفت :ای جوان این مثل را شنیده‌ای که : در جهان هرکس دارد ، می‌خورد و هرکس ندارد ، نگاه می‌کند ؟ بهرام گفت : شنیده بودم و حالا هم به چشم دیدم . صبحگاه بهرام ازآنجا قصد حرکت کرد که براهام به نزدش آمد و گفت : ای سوار سرگین اسبت را پاک نکردی . بهرام گفت : کسی را بیاور که این کار را بکند و من پولش را می‌دهم . براهام گفت : کسی را سراغ ندارم ، تو باید به قولت عمل کنی . بهرام با دستمال حریری سرگین‌ها را پاک کرد و آن را در زباله‌دان انداخت اما دید که براهام دستمال را برداشت . شاه متعجب شد و رفت . وقتی به قصرش رسید به دنبال لنبک و براهام فرستاد و کسی را هم به خانه براهام فرستاد تا هرچه دارد بیاورد . فرستاده دید که انباری پر از دیبا و دینار و پوشیدنی و افکندنی و در و گوهرهای فراوان است . آن‌ها را نزد شاه برد و شاه نیز اموال را به لنبک بخشید و به براهام چهاردرم داد و گفت : این برای تو کافی است . در جهان هرکه دارد می‌خورد و هرکه ندارد نگاه می‌کند .
– روزی دیگر بهرام برای شکار به بیشه‌ای رفت که بسیار زیبا بود اما چهارپایی نبود پس فکر کرد که اینجا باید کنام شیران باشد ناگهان شیر نری دید پس تیری به پهلوی او زد . ماده‌شیر که این صحنه را دید به‌سوی بهرام آمد و غرید اما بهرام تیغی به میانش زد و او را هم کشت . پیرمردی به نام مهربنداد از این صحنه خوشش آمد و به نزد او آمد و بر وی آفرین گفت و سپس گفت : من دهقانی هستم که از دست این شیرها مستمند شده بودم و تو مرا نجات دادی حالا هرچه از شیر و می و انگبین که بخواهی برایت می‌آورم . بهرام پیاده شد و جایی در کنار آب نشست و مهربنداد هم رفت و گوسفندانی کشت و غذا درست کرد و می هم آورد . سپس به بهرام گفت : تو مانند شاه هستی . بهرام گفت : درست است و حالا این بیشه را به تو می‌بخشم . این را گفت و رفت و با شادی با همراهان خود شراب نوشید .

پادشاهی بهرام گور

پادشاهی بهرام گور

– روز بعد فردی به نام کیروی نزدش آمد و میوه‌های فراوانی به شاه داد . شاه شاد شد و او را در کنار بزرگان نشاند و باهم شروع به خوردن شراب کردند . بعدازاینکه هفت جام پیاپی نوشید و مست شد به دشت رفت و در سایه خوابید کلاغی آمد و چشم‌هایش را کند . گروهی که به دنبالش بودند او را مرده یافتند . وقتی بهرام باخبر شد ناراحت به بزرگان گفت : می را به همه حرام می‌کنم . مدتی گذشت تا اینکه فرزند کفش گری خواست با زنی ازدواج کند اما شب ازدواج نتوانست هیچ کاری انجام دهد .مادرش هفت جام می به او داد و توانست آن شب از پس‌کار برآید . بعد چون هنوز مست بود بر روی شیری نشست و چون شیر سیر بود کاری به او نداشت . شیریان وقتی این صحنه را دید برای شاه تعریف کرد . شاه متعجب شد و گفت : حتماً او باید از نژاد بزرگان باشد پس مادرش را آوردند و سر این داستان را از او پرسیدند . مادر گفت : پدران او همه کفش گر بوده‌اند و علت این شجاعت او این است که او در برابر زنش ناتوان بود و من مجبور شدم با دادن می او را معالجه کنم پس بهرام خندید و ازآن‌پس خوردن می را آزاد کرد به شرطی که به‌اندازه خرده شود .
– روزی شاه با سپاه به شکار رفت . در یک دست او هرمز کدخدای شهر و در طرف دیگر روزبه موبد به همراهش بود. در آن روز شاه هیچ شکاری نیافت و ناراحت از شکار برگشت و به ده رفت . عده زیادی برای دیدن سپاه به آنجا آمدند اما هیچ‌کدام سلام و آفرینی به شاه نگفتند . شاه عصبانی شد و به موبد گفت : این جای بداختر باید کنام دد و دام شود . پس موبد نزد مردم رفت و گفت : شاه ازاینجا خوشش آمده است و همه شما را کدخدا کرده است و هیچ‌یک نباید از دیگری فرمان ببرد . مردم دیگر از کدخدا حرف‌شنوی نداشتند و هرکسی خود را شاخص می‌دید و به جان هم افتادند و بدین ترتیب ده ویران شد . وقتی سال بعد شاه ازآنجا گذشت و آن وضع را دید از خدا ترسید و به موبد گفت : حیف شد که این ده ویران گشت . موبد به‌سوی کوه و برزن رفت و مردی سالخورده را یافت و از او درباره ده ویران پرسید و آن پیرمرد ماجرا را تعریف کرد . موبد به او گفت : مردم را جمع کن .هرچه مال‌ومنال بخواهی می‌دهم تا دوباره این ده آباد شود . پس چنین کردند و آن ده به‌زودی مانند بهشت سبز و خرم شد . سال بعد که بهرام دوباره آنجا را دید از موبد پرسید چه شد که اینجا دوباره خرم گشت ؟ موبد گفت : تنها به خاطر یک‌سخن این ده ویران شد و بعد دوباره آباد گشت و بعد موبد جریان را برای شاه گفت . بهرام از دانایی او شاد شد و به او انعام و صله فراوان داد .
– هفته بعد شاه با موبدان و بزرگان به شکار رفت و شکارهای فراوانی زد و سرحال به شهر برگشت . درراه آتشی دید و به آن‌سو رفت و دهی خرم دید که آسیایی در آن بود و بزرگان در آنجا نشسته بودند و در آن‌سوی آتش دختران جشنی به پا کرده بودند و هرکدام تاج گلی از گل بر سر داشتند و دسته‌گلی در دست داشتند . وقتی شاه را دیدند هیاهو به پاشد و شاد شدند پس شاه آنجا اُتراق کرد و چهار دختر از ماهرویان را نزد شاه بردند . شاه که از زیبایی آن‌ها به وجد آمده بود ، پرسید : شما دختران که هستید ؟ گفتند : ما دختران آسیابان هستیم و پدر دختران آمد و کرنش کرد . بهرام گفت : آیا هنگام شوهر کردن ماهرویانت نرسیده است ؟ پیرمرد گفت : جفتی برای آن‌ها سراغ ندارم .آن‌ها همه پاکیزه و دوشیزه هستند اما پولی ندارند . بهرام گفت : آن‌ها را به من بده. پیرمرد گفت : آن‌ها مالی ندارند . بهرام گفت : من به پول آن‌ها نیازی ندارم .آسیابان گفت : هر چهارتا را به تو دادم . خادمان آن چهار دختر را به حرم شاه بردند. آسیابان متعجب به زنش گفت : این نامدار در این شب سیاه چطور اینجا راه یافت ؟ زن گفت : آتش را دید . صبح روز بعد فرستاده شاه آمد و گفت : اکنون شاه داماد توست و این ده را سرتاسر به تو می‌بخشد . آسیابان و زنش متعجب و مبهوت ماندند .

photo_2016-04-15_09-24-47

– هفته‌ای دیگر نیز شاه باز به شکار رفت پس مردی پیر جلو آمد و گفت : بهرام شاه کدام است ؟ موبد گفت : چه‌کار داری ؟ تو نمی‌توانی شاه را ببینی . او گفت : اگر او را نبینم حرف نمی‌زنم . پس او را نزد شاه بردند و مرد گفت : با تو سخنی پنهانی دارم و کسی نباید بشنود . بهرام آنجا را خلوت کرد . پیرمرد گفت : من دهقان و کدخدای این شهر هستم . آب را به اینجا کشاندم و وقتی آب زیاد شد خروشی برآمد و اکنون از آب آوای سنج می‌آید و به نظر می‌آید که گنجی آنجا باشد . پس بهرام کارگران را آورد تا راهی برای زارع زدند و صبح همه زمین را کندند پس خانه‌ای از خشت پخته چون کوه پدیدار شد . تیری به آن زدند و سوراخی پدید آمد . خانه‌ای بود پهن و دراز که در آن از طلا دو گاومیش ساخته بودند و آخوری زرین نیز برایشان قرار داده بودند که پر بود از زبرجد و یاقوت . میان گاوها تهی بود و در آن انار و سیب و به ریخته و در ، در میان آن‌ها بود . به دنبال نامی در گنج گشتند و بر گاو مهر جمشید را دیدند و به بهرام گفتند که گنج جمشید از آن تو شد . اما بهرام نپذیرفت و گفت که آن گنج را به بیچارگان دهید و گوهرها را بفروشید و به زنان بیوه دهید . پیرمردی به نام ماهیار به او گفت : هیچ‌کس مانند تو سخاوتی چون دریا ندارد . این گنج به نام گنج گاوان مشهور بود و کسی نمی‌دانست کجاست تا تو آن را یافتی و به بینوایان دادی . بدان که نام تو در تاریخ زنده خواهد ماند .
– هفته بعد شاه دوباره به شکار رفت و وقتی برمی‌گشت به کاخ بازرگانی رسید و خواست تا شب را آنجا بماند و بازرگان هم پذیرفت . شاه درد شکم داشت ، پولی به بازرگان داد و گفت که کمی پنیر با مغز بادام بریان‌کن . بازرگان مغز بادام نداشت پس مرغی بریان آورد. بهرام گفت : من از تو پنیر قدیمی خواستم . بازرگان گفت : ای بی¬خرد من مرغ بریان برایت آوردم شرم نداری که زیاده‌خواهی می‌کنی ؟ بهرام چیزی نگفت و نان خورد و خوابید . روز بعد بازرگان به شاگردش گفت : چرا مرغ یک درمی را گران خریدی ؟ شاگرد پاسخ داد : این مرغ را به‌حساب من بگذار . وقتی بهرام عزم رفتن کرد ، شاگرد گفت : امروز مهمان من باش . پس دویست تخم‌مرغ خرید و به استاد گفت : این‌ها را بریان‌کن و با نان و پنیر به او بده و سپس به بازار رفت و بادام و شکر و مرغ و بره و مشک و می و گلاب خرید و سفره‌ای بزرگ پهن نمود . پس از غذا بهرام گفت : من باید نزد شاه بروم. سپس به بازرگان گفت : زیاد کوشش مکن که به مالت اضافه کنی . وقتی بهرام به قصر برگشت به دنبال بازرگان و شاگردش فرستاد و به شاگرد خیلی محبت کرد و کیسه زر به او داد و به بازرگان گفت :تا وقتی زنده هستی هرماه دو بار شصت درم باید به او بدهی .
بخیلی مکن ایچ اگر مردمی
همانا ز تو کم کند خرمی
– سالی دیگر در بهار دوباره شاه به فکر شکار افتاد و هزار مرد جنگی را برد .روز اول به ماهیگیری پرداخت و روز بعد شاه در شکارگاه اژدهایی دید که سرش پر از مو بود و دو پستان مانند زنان داشت پس تیری به سینه او زد و تیر بعدی را به سرش زد و سپس خنجر کشید و سرش را برید . در داخل شکم اژدها مرد جوانی را دید که او درسته قورت داده بود . بهرام ناراحت شد و از زهر اژدها چشمانش تار شده بود پس به دهی رفت تا بیاساید . زنی را دید که سبویی بر دوش داشت و رویش را از شاه پوشانید. شاه از او اجازه گرفت تا کمی در خانه بیاساید و زن هم پذیرفت و به شوهرش گفت تا به اسب او برسد و خود نیز خانه را مرتب کرد و سفره انداخت . شاه کمی ناراحت بود پس نانی خورد و خوابید . زن به شوهرش گفت : او از نژاد بزرگان است . بهتر است بره‌ای برایش کباب کنیم اما شوهرش گفت : می‌خورد و می‌رود و برای ما چیزی نمی‌ماند . اما زن نپذیرفت و بالاخره بره را کشتند و آبگوشتی درست کردند و برای بهرام بردند . شاه خورد اما همچنان ناتندرست و بی¬خواب بود . به زن گفت : از شاه راضی هستی یا گله‌ای داری ؟ زن گفت : خوبی و دادی از او ندیدیم . در این ده سراهای بسیاری است و کارداران فراوانی اینجا می‌آیند . به یکی تهمت دزدی می‌زنند و یا تهمت ناپاکی به زنی می‌زنند که این تهمت هیچ‌گاه پاک نمی‌شود . شاه ناراحت شد و با خود اندیشید اگر عدالت داشته باشم کسی از من نمی‌هراسد بهتر است چندی درشتی کنم . صبح روز بعد وقتی زن رفت تا شیر را بدوشد پستان گاو خالی بود پس به شوهرش گفت : دل خدا از ما ناراحت است و نعمت از خانه بیرون رفته . شاه پشیمان شد و از خدا خواست تا کاری کند که او همیشه به عدل رفتار کند . پستان گاو دوباره پرشیر شد و زن به شوهرش گفت : مراقب باش که دیگر مهمانان را نرنجانیم . زن و شوهر فکر کردند مطمئناً او بهرام است پس نزد او رفتند و عذرخواهی کردند . بهرام گفت : این بوم و بر را به شما دادم و شما ازاین‌پس فقط به میزبانی مردم بپردازید .

photo_2016-04-15_09-29-01

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *