قصه شب

قصه شب   ارسال از بانو معصومه کامران در سایت مابانو شب وحشتناک آقا گوسفنده و خانم گوسفنده آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه با علوفه خشکی که توی آغل داشتند، شکمشان را […]

Read more

قصه شب

قصه شب ارسال از بانو نفیسه در سایت مابانو تمیزی چه خوبه یک روز کلاغ کوچولو روی شاخه‌ی درختی نشسته بود که یک‌دفعه دید کلاغ خال‌خالی ناراحت روی شاخه‌ی یک درخت دیگر نشسته است. کلاغ کوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: «چی شده خال‌خالی جون؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟» خال‌خالی با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:« آخه […]

Read more

قصه شب

قصه شب ارسال از بانو زهره در سایت مابانو روباه مریض و گنجشک زرنگ یکی بود یکی نبود. در یک جنگل کوچک و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. خانم گنجشکه بتازگی ۲تا جوجه کوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌کرد. روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا کند و بیاورد، اما […]

Read more

قصه شب

قصه شب ارسال از بانو نفیسه در سایت مابانو قورقوری و استخر بزرگ یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل زیبا و سر سبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود. قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد و دوستان زیادی داشت. قورقوری پسر […]

Read more

قصه شب

قصه شب برای بچه ها توسط بانو نفیسه در سایت مابانو داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد… استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد. […]

Read more

قصه شب

قصه شب توسط بانو  نفیسه در سایت مابانو موش کوچولو و آینه یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو […]

Read more

قصه شب

قصه شب توسط بانو نفیسه در سایت مابانو سلام قصه امشب: کلاغ سفید 😉 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود لانه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغها روی یک درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها کمی بزرگ […]

Read more

قصه شب

قصه شب قصه امشب: عینک صورتی من آقای دکتر از پشت میزش بلند شد، آمد کنار یک برگه ی بزرگ سفید پر علامت که به دیوار چسبانده بود. بعد گفت: «دستت را بگذار روی چشمت و بگو این کدام طرفی است!» من همین طور که روی صندلی کنار مامان نشسته بودم، با دستم نشان می دادم که علامت کدام طرف […]

Read more

قصه شب

سلام دوستان قصه امشب: مترسک ترسو  ارسال از بانو نفیسه در سایت مابانو وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یکفرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید. یک روز صبح وقتی مترسک از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی […]

Read more

قصه شب

قصه شب ارسال از بانو نفیسه در سایت مابانو قصه امشب: عروسک فرشته ای توی یه دهکده ی کوچیک دختر یتیمی به نام گلناز،پیش مادر بزرگش زندگی می کرد. مادر بزرگ اون دختر، پیرزن فقیری بود و نمی تونست برای نوه اش اسباب بازی بخره . گلناز یه روز توی حیاط تنها نشسته بود و به آسمون نگاه می کرد. […]

Read more
1 2