دیو دو سر

دیو دو سر

از کانال دردونه در سایت مابانو

داستان شب برای کودکان

یک دیو دو سر بود که یک سرش شاخ داشت. یکی اش نداشت.
دیو دو سر از صبح تا شب چشم هایش به در بود، منتظر بود تا یکی در خانه اش را باز کند، بیاید تو. تا او یک لقمه ی خامش کند. خورش شامش کند.
یک روز باد پنبه های بی بی ناردونه را آورد انداخت تو خانه اش.
خانه ی دیو ته چاه بود. دیو دو سر خوش حال شد. پنبه ها را گوشه ی اتاقش
قایم کرد. یک دفعه در به صدا درآمد. دیو دو سر در را باز کرد. بی بی ناردونه
سلام کرد. سری که شاخ نداشت تا چشمش به بی بی ناردونه افتاد، دلش
لرزید، سری که شاخ داشت اخمی کرد و پرسید: «چیه؟ چی می خوای؟ »
بی بی ناردونه جواب داد: «اومدم پنبه هامو ببرم. »
دیوه نگاهش کرد. سری که شاخ نداشت یواش گفت:
«زود باش. پنبه هاشو بده!»
سری که شاخ داشت گفت: «مگه عقلت رو از دست دادی؟ پنبه ها رو ول کن!
بپر بگیرش، بندازش تو دیگ کبابش کن، بخوریمش. »
سری که شاخ نداشت گفت: «من نمی ذارم. »
سری که شاخ داشت گفت: «مگه با تویه؟ »
یکی این گفت، یکی آن. دو تا این گفت، دو تا آن. تا دعوایشان
شد. بی بی ناردونه یواش رفت پنبه ها را برداشت و در رفت.
سرها هم دیگر را خونین و مالین کردند. وقتی خسته شدند، دیدند
بی بی ناردونه رفته. با غصه به هم نگاه کردند. سری که
شاخ داشت دستی به شکمش کشید و گفت: «دیدی،
دیدی بازم نتوانستیم یه لقمه نون و آدمیزاد بخوریم!»

دیو دو سر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالای صفحه بردن